ازدواج حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها
نازنین دخت رسول الهی همسر کفو ولی الّهی
آفرین بر تو که فرزندانت مجتبی باشدو ثارالّهی
زینب کرب و بلا داد نشان بوده شاگرد چه دانشگاهی
عمر کوتاه تو خوش ثابت كرد معنی زندگی و آگاهی
آری آن بانوی معظّمه در کمال و جمال و جلال وپاکی وطهارت، وهشیاری، و فطانت، حصانت و نجابت وشرافت و جلالت زن منحصر به فرد بوده و در مدرسه نبوّت و دانشگاه رسالت به کمال رسیده وبه فضایل وسجایای نیکوآراسته بود، هیچ دختری در زمان دختریش وهیچ زنی در زن بودنش وهیچ مادری در مادر بودن با او در برابر نبوده ونیست.
خواستگاران به خواستگاری آمدند(مورخین چنین نوشته اند)
وقتی فاطمه زهراء- سلام الله علیها- در خانه پدر بزرگوارش خاتم الأنبیاء- صلی الله علیه وآله- سالهای طفولیّت وکودکی را پشت سر گذراد ورشد سنّی وفکری وبدنی او به حّد کمال رسید و قدرت و توانائی شوهر كردن ومادر شدن را پیدا کرد، خیلی ها به خواستگاری او آمدند ولی هیچ کدام موفّق نشدند،چون با او (کفو) ونظیر وهمتا وهم مثل ومانند نبودند.
در کتابهای تاریخ داریم (ابوبکر- عمر- عثمان) وبعضی از ثروتمندان منطقه (حجاز) آن علیا مخدّره را از رسول گرامی اسلام خواستگاری کردند ولی رسول خدا- صلی الله علیه وآله-هر بار به شکلی وعنوانی خواسته آنان را ردّ کرده ومنتظر فرمان خدای تعالی بود که او را به عقد (کفوش) علی مرتضی- علیه آلاف التحیّة والثناء- در آورد.
بد نیست به مناسبتی خواستگاری چند نفر را نقل کنیم:
روزی پیامبر گرامی اسلام- صلی الله علیه وآله- در منزلش نشسته بود که (ابوبکر) به خدمت آن حضرت رسید وبعد از احوالپرسی عرض کرد: یا رسول الله میل دارم با دختر شما وصلت کنم، آیا شود که فاطمه زهرا- سلام الله علیها- را به عقد من در آوری؟
رسول خدا- صلی الله علیه وآله- فرمود:
تعیین همسر او با خداست ومن هم منتظر فرمان خدایم.
ابوبکر مأیوسانه به خانه اش بر می گشت که در مسیر راه با (عمر) ملاقت نمود وجریان خواستگاری خودش را با او در میان گذاشت، عمر گفت: پیامبر خواسته تو را ردّ کند این چنین گفته است، ابوبکر از این حرف آشفته شد.
وروز دیگری (عمر) به همان منظور به خدمت رسول گرامی اسلام- صلی الله علیه وآله- آمد و فاطمه زهرا- علیها سلام- را از آن حضرت خواستگاری کرد، حضرت عین همان مطلب را به عمر فرمود:
تعیین همسری فاطمه با خداست ومن هم منتظر فرمان خدایم.
روزی هم (عبدالرحمن بن عوف) و (عثمان بن عفان) که هر دو از ثروتمندان بزرگ منطقه بودند به عزم خواستگاری خدمت حضرت ختمی مرتبت رسول خدا- صلی الله علیه وآله- رسیدند، عبدالّرحمن در ضمن خواستگاری گفت: یا رسول الله، اگر دخترت فاطمه را به من تزویج کنی، یکصد شتر سیاه آبی چشم که بارهایشان پارچه های اعلای مصری باشد وده هزار دینار(طلا) وچه وچه وچه مهریه اش قرار می دهم،(عثمان) نیز همان مطلب را اظهار کرد وگفت: ای پیامبر خدا، من هم به همین مهر حاضرم که عبدالرّحمن گفت وچون زودتر از عبدالرّحمن مسلمان شده ام بر او برتری دارم.
پیامبر خدا- صلی الله علیه وآله- از سخنان هر دوی آنان سخت خشمناک شده وبرای آنکه به آنها بفهماند ازدواج حضرت زهرا- سلام الله علیها- نوع مبادله وخرید وفروش نيست بلکه این امر در دست خدا ست مشتی سنگ ریزه بر دست گرفت وبه جانب آنان پاشیده وفرمود:
شما خیال می کنید که من بنده پول وثروتم و بوسیله ثروت می خواهید این ازدواج را بر من تحمیل کنید نه این چنین خیال نکنید. من انتظار فرمان خداوند را مـــــــی کشم وهنوز آن فرمان به من نرسیده است.
باز درتاریخ می خوانیم که روزی (عبدالله بن عبّاس) به پیامبر خدا- صلی الله علیه وآله- عرض کرد: یا رسول الله، فاطمه را به چه کسی خواهی داد؟ به اصحاب یا به ملوک یا به عظماء؟!؟
پیامبر در جواب فرمود: به هر کسی که خدای تعالی فرمان دهد به او خواهم داد.
این بود که همه منتظر فرمان خدا بودند که فرمان خداوند صادر شود و پیامبر خدا که هر کار و حرکت وسخن گفتن خود را از خدا وحی والهام می گرفت نتیجه بگیرید ودختر دردانه خود را با مردی شایسته وهم کفو خودش تزویج فرماید، بنظر مردمان آن زمان و( شما خوانندگان) آن مرد شایسته کیست؟!
داماد شایسته پیغمبر کیست؟
تقریباً مسئله روشن بود که مرد شایسته ولایقی که کفو و نظیر وهم سنگ و هم شأن فاطمه زهرا- سلام الله علیها- باشد جز مولای متقیان امیرالمومنان علی- علیه الصلاّة و السّلام- کس دیگر نمی تواند باشد، پیامبر هم میل بر همین داشت وخدای تعالی هم مسلماً همین را می خواست ودر حقیقت علی را برای فاطمه وفاطمه را برای علی- علیهما السّلام- خلق فرموده بود وامیرالمومنان هم از صمیم قلب خواستار این وصلت بود وفاطمه زهرا- علیها السّلام- هم موافق بود وهمگی دنبال فرصت می گشتند تا شرائط فراهم آید واین وصلت انجام گیرد.
زمان حرکت خود را ادامه می داد وهمه چیز را با خود پیش می برد، در این برهه از زمان پیامبر خدا وامیرالمومنان وفاطمه زهرا وهمه خواستگاران فاطمه لحظه شماری می کردند که تدبیر کار با تقدیر خدا در روی زمین انجام گیرد، مورخین نوشته اند روزی ابوبکر وعمر وسعد بن معاذ وچند نفر دیگر در مسجد نشسته واز هر درّی سخن می راندند تا سخن از دختر پاک پیامبر فاطمه زهرا- علیها السّلام- پیش آمد، ابوبکر گفت:
مدتّي است ادعيان واشراف عرب كراراً براي خواستگاري حضرت فاطمه زهرا- عليها السّلام- به خدمت پيغمبر خدا- صلي الله عليه وآله- به خدمت پيغمبر خدا- صلي الله عليه وآله- مي رسند ولي پيامبر همه را رد كرده و مي فرمايد: تعيين همسر فاطمه زهرا با خداست.
و مسلماّ خداوند دراين باره حكمتي دارد، وبعد ابوبكر اضافه كرده وگفت: ام علي بن ابي طالب- عليه السّلام- تا به حال در مورد خواستگاري فاطمه اقدامي نكرده ومن فكر مي كنم علّت اقدام نكردنش تهي دستي او مي باشد، سپس گفت: اين مطلب براي من روشن است كه خدا ورسول خدا- صلي الله عليه وآله- (فاطمه) را براي (علي) نگه داشته اند.
بلي آنها مي دانستند كه اميرالمومنين از نظر صدق وصفا وايمان واخلاص و فضائل معنوي وپاكي وطهارت از ديگر خواستگاران برتر است فقط او مي تواند (كفو) فاطمه زهرا- سلام الله عليها- باشد اين بود كه چند نفري تصميم گرفتند به سراغ علي- عليه السّلام- بروند واو را تشويق به خواستگاري از فاطمه زهرا- سلام الله عليها- كنند.
سلمان فارسي «رض» مي گويد: ابوبكر وعمر وسعد بن معاذ به همان قصد از مسجد خارج شده وبه جستجوي علي- عليه السّلام- رفتند وآن حضرت را در منزلش نيافتند واطلاّع پيدا كردند كه در نخلستان مشغول كار است، پيش آن حضرت رفته وبعد از احوالپرسي (خسته نباشي) امير المومنين متوّجه شد كه قصد ومنظوري دارند لذا فرمود: از كجا وبه چه منظوري اينجا آمده ايد؟
ابوبكر گفت: يا علي مي دانيم كه تو در تمام كمالات و فضائل بر سايرين برتري داري، وعلاقه اي كه به رسول خدا- صلي الله عليه وآله- داري كاملاً آگاهيم. ومـــي داني كه خيلي از اشراف وبزرگان به خواستگاري فاطمه زهراء سلام الله عليها- رفته اند وپيامبر خدا- صلي الله عليه وآله- همه را رد كرده وتعيين همسري فاطمه را به دستور خدا حواله داده است، گمان مي كنيم خدا چنين تقدير فرموده كه فاطمه- عليها السلام- براي تو باشد و پيامبر خدا هم بر اين كار تمايل دارد، تو چرا وبه چه علّت در اين امر خير اقدام نمي كني؟! به خواستگاري آن عليا مخدّره نمـــي روي؟ چرا؟ چرا؟
علي بن ابي طالب- عليه السّلام- بعد از شنيدن سخنان ابوبكربا احساسات خاصّ فرمود: مي دانم كه خيلي ها به خواستگاري حضرت فاطمه- سلام الله عليها- پيش پيغمبر خدا- صلي الله عليه وآله- رفته اند ودست خالي برگشته اند واينكه چرا من به اين امر اقدام نكرده ام، سببش تهديستي من است. (من چيزي در بساط ندارم)
ابوبكر گفت: يا علي مي داني كه رسول خدا- صلّي الله عليه وآله- به اموال دنيا توجهي ندارد حتّي آنهائي كه مهريّه گران پيشنهاد كرده اند پيشنهاد شان را رد كرده است وفرموده (منتظر فرمان خداوندم). پس بهتراست شما به اين امر خير اقدام كنيد تا ببينيم تقدير خداوندي در اين مورد چه خواهد شد!؟!
(سعد بن معاذ) هم شبيه همان مطلب را به علي بن ابي طالب- عليه السّلام- پيشنهاد كرد وگفت: به خدا سوگند من مي دانم پيامبر خدا- صلي الله عليه وآله- فاطمه را براي همسري تو درنظر گرفته وهمه خواستگاران را جواب رد داده است.
از اين گفته ها كه در كتب تاريخ زياد ست معلوم مي گردد كه همه مردم آن زمان و(هر زمان) معتقد و متفّق بر اين هستند كه در روي زمين تنها مرد شايسته ولايق وبرازنده براي همسري فاطمه زهرا- عليها السّلام- مولاي متقيان امير المومنان عليه السلام بوده وبس.
چرا چنين نباشد؟ كه همه مي دانستند و مي دانند و مي دانيم كه اميرالمومنين علي- عليه السّلام- از نزديكترين اصحاب وياران پيامبر خدا- صلي الله عليه وآله- ونخستين ايمان آوردنده به دين مقدّس اسلام و فراگيرنده دستورات قرآن وفرامين پيامبر خدا بوده واخلاصش بي ريا، صفات بر جسته اش از همه والا، فردي از اهل كساء، است او را پيامبر اسلام- صلي الله عليه و اله-(نفس) خود خوانده و سيد المسلمين و امام المتقين ناميده است، درباره آن حضرت كرارا مي فرمود
«عليّ مع الحقّ و الحقّ مع علي».
و همچنين فرموده است:«عليّ مع القرآن و القرآن مع علي».
مي فرمود:«أنا مدينة العلم و علي بابها».
مي فرمود:«علي منّي بمنزلة رأسي من بدني».
مي فرمود:«أنا و علي من شجرة واحدة».
مي فرمود:«من احبّ علياً فقد احبّني».
مي فرمود:«من كنت مولاه فعليٌ مولاه».
مي فرمود:«حبّ علي بن ابي طالب فريضة علي كلّ مسلم».
مي فرمود:«ادّبوا اولادكم علي حبّ علي بن ابي طالب».
مي فرمود:«عليٌّ خير البشر فمن ابي فقد كفر».
و صدها روايت ديگر.( فرمايشات پيامبر گرامي اسلام(ص) درباره مولاي متقيان علي عليه السلام در كتاب«علي عليه السلام از ديدگاه علي بن عليه السلام» )
پس چه كسي شايسته تر از امير المومنين علي عليه السلام است كه با يگانه بانوي دو جهان و فخر زنان عالميان فاطمه زهرا عليهاالسلام ازدواج كند حتماً خدا چنين تقدير فرموده.
علي عليه السلام به خواستگاري مي رود!
امير المومنان علي عليه السلام كه خود در خانه پيامبر گرامي اسلام بزرگ شده بود و خوي و خلق و فضيلت و تقوي و پرهيزكاري و ادب فاطمه زهرا عليهاالسلام را كاملا مي دانست و از صميم قلب او را دوست مي داشت و به او علاقه خاصي داشته و شايد هم ساعتها درباره او فكر كرده بود كه چگونه از او خواستگاري كند، آن حضرت در آن برهه از زمان اوضاع بحراني اسلام و گرفتاريهاي زيادي كه رسول خدا صلي الله عليه وآله داشت و فقر اقتصادي كه دامنگير مسلمين در آن روزها بود در نظر داشته، بدين جهت اقدام به خواستگاري از آن حضرت نكرده بود، ولي زمان در حركت خود اين موقعيت را پيش آورد كه تصميم بگيرد، علاقه دروني خود را ظاهر سازد و به خواستگاري زهراي اطهر برود، اين بود كه روزي خود را آماده كرده و عباي تميزي پوشيد و كفشهاي تقريباً نويي به پا كرد و به طرف خانه پيامبر خدا رسول مصطفي صلي الله عليه وآله راه افتاد.
آن روز پيامبر خدا در اطاق يكي از زنان خويش(ام سلمه) تشريف داشت كه علي عليه السلام حلقه در را به صدا در آورد، پيامبر خدا به ام سلمه فرمود: ام سلمه پاشو در را باز كن، كه كوبنده در مردي است كه خدا و رسولش او را دوست مي دارند و او هم خدا و رسولش را دوست مي دارد.
ام سلمه گفت: فدايت شوم يا رسول الله،كيست آن مرد كه نديده درباره او چنين سخن مي گوئي؟
پيامبر فرمود: او برادر و پسر عموي من و محبوبترين خلق خدا در نزد من است.
ام سلمه مي گويد با شتاب بسوي در رفته و آن را باز كردم، ديدم امير المومــــــــــنان علي عليه السلام است در حالي كه حجب و حيا تمام وجودش را گرفته بود وارد محضر رسول خدا صلي الله عليه و آله شد سلام داد، پيامبر خدا جواب سلام او را با لحن شيريني گرفت و او را در مقابل خودش نشانيد، ديدم كه امير المومنين علي عليه السلام سرش را بزير انداخته و از نهايت حيا با سر انگشتان خود زمين را لمس مي كرد و از گفتن درخواستش خجالت مي كشيد، پيامبر خدا هم ساكت بود فقط ديده به صورت علي مرتضي دوخته مثل كسي كه در انتظار مطلبي باشد به چهره او مي نگريست، چند لحظه تند و سريع در حالي كه قلب ها در سينه ها مي طپيد گذشت، بالاخره رسول خدا صلي الله عليه و آله سكوت را شكست به امير المومنين علي عليه السلام فرمود:
يا علي گويا براي حاجت و درخواستي پيش من آمده اي كه از اظهار و به زبان آوردن آن خجالت مي كشي!
يا علي، حاجت خود را بخواه و اطمينان داشته باش كه انشاءالله پذيرفته خواهد شد!
امير المومنان علي عليه السلام در حالي كه عرق شرم وحياء در جبين مباركش چون شبنم هاي سحري روي گلهاي ظريف و زيبا نقش مي بندد نقش بسته بود، با خجلت و كم روئي عرض كرد:
يا رسول الله؛ پدر و مادرم فداي تو باد، من در خانه شما بزرگ شده ام و از الطاف بينهايت شما برخوردار گشته ام، شما بهتر از پدر و مادر در تربيت و تأديب من كوشيده و به بركت وجود شما براه خدا هدايت شده ام، يا رسول الله، بخدا سوگند من وجود مقدس شما را دوست مي دارم، اندوخته دنيا و آخرت من شما هستي، و خداوند متعال بوسيله شما هر چيزي به من مرحمت فرموده است،اكنون موقع آن شده است كه براي خود همسري انتخاب كنم و تشكيل خانواده دهم و با وي مانوس گردم و از تنها بودن در آمده و از ناراحتيهاي خويش بكاهم، اينك بحضور شما آمده ام تا از دخترت فاطمه زهراء خواستگاري كنم، اگر صلاح بدانيد او را بر من تزويج فرمائيد تا سعادت بزرگي نصيب من گردد.
به به چه خواستگاري زيبايي؟ چه جمله هاي پرمحتوايي؟ چه اخلاص و صميميت و صفايي؟ چه گفتار دور از رنگ و ريايي؟ چرا مكتبهاي تربيتي جهان عينكهاي ريز و درشت بين خود را به چشمهايشان نمي زنند زندگي سرتاپا صدق و صفا و مهر و وفا ائمه طاهرين عليهم السلام را مطالعه نمي كنند؟ چرا آزادي توأم با تقوي را جهانيان در فكر و عمل و گفتار از خاندان پيغمبر و آل پيغمبر ياد نمي گيرند؟ چرا ايمان و اخلاص را جوانان در مسئله خواستگاري از امير المومنان بر دل نمي سپارند چرا و چرا؟ و هزاران چراي ديگر؟؟؟
وقتي رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله تقاضاي امير المومنان علي عليه السلام را با صفا و صميميت از زبان آن حضرت شنيد با اينكه پيغمبر بود(اولي بنفس) همه و مي توانست بلادرنگ جواب(مثبت) به علي عليه السلام بدهد و فاطمه عليهاالسلام هم هرگز با قول پدرش مخالفت نمي كرد، ولي پيامبر اينكار را نكرد در حالي كه از سرور و شادماني چهره مباركش چون خورشيد تلألؤ مي كرد فرمود:
علي جان خواسته تو را با فاطمه در ميان مي گذارم و نظرش را بدست آورده و بر تو جواب مي دهم.
و آنگاه پيامبر به نزد دخترش فاطمه زهرا سلام الله عليها رفته و جريان خواستگاري امير المومنان علي عليه السلام را به او رسانيد، فرمود:
دخترم؛ فاطمه مي داني كه من تو را دوست مي دارم و پسر عمم علي بن ابي طالب را هم خوب مي شناسي؛ كه در فضل و تقوي و پرهيزكاري و صدق و صفا و اخلاص و ايمان هيچكس به پاي او نمي رسد، اينك او براي خواستگاري تو آمده است، آيا اجازه مي دهي وعده عقد تو را بر او بدهم؟
سكوت سراپاي وجود حضرت صديقه طاهره فاطمه زهرا عليها السلام را فرا گرفته بود، در حالي كه سخنان پدر بزرگوارش را كاملا مي شنيد ولي از شرم و حياء هيچي نمي گفت، سرش را پائين انداخته مثل گل شكوفا مي شد و دل پاكش در سينه مي طپيد، و مي دانست كه پدرش هيچ كاري را بدون فرمان خدا انجام نمي دهد و صلاح او را هم بهتر مي داند و حتما خدا هم همين را مي خواهد كه او همسر امير مومنان و سرور پرهيزكاران اسداله الغالب علي بن ابي طالب عليه السلام باشد و حتما پدرش هم همين را مي خواهد، اين بود كه هيچي نمي گفت، پيامبر خدا وقتي دختر معصوم و پاكش را در همان حالت سكوت ديد با صداي نرم و لطيف در حالي كه اشك شوق دور چشمانش حلقه زده بود فرمود:
الله اكبر، سكوتها اقرارها.
اين است كه مي گويند سكوت دختران در آنجا گوياي رضايت است.
رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله پس از كسب اجازه و دانستن رضايت دخترش فاطمه زهرا عليها السلام به نزد علي عليه السلام برگشت در حالي كه خنده نمكيني بر لبان مباركش نقش بسته بود، سكوت فاطمه كه در حقيقت رضايت فاطمه عليها السلام بود به امير المومنين علي عليه السلام اطلاع داد و فرمود:
يا علي مي خواهي بشارتي به تو بدهم و رازي را در اين باره بر تو آشكار سازم تا تو خوشحال و شادمان شوي؟
علي عليه السلام در حالي كه از شنيدن جواب مثبت براي ازدواج با بانوي بانوان فاطمه زهرا عليها السلام به وجد آمده و خيلي خوشحال بود عرض كرد:
اي پيامبر خدا؛ خودم و پدر و مادرم فدايت باد، شما هميشه خوش خبر و خوش زبان بوده ايد بفرمائيد!
رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود:
يا علي قبل از اينكه امروز تو پيش من بيائي و از دخترم فاطمه خواستگاري كني، جبرئيل از سوي خداي تعالي نازل شد و و گفت: يا محمد؛ خداي عزوعلي تو را از بين تمام مخلوقاتش برگزيده و به رسالت و نبوت انتخاب فرمود، و علي عليه السلام را از ديگران برگزيد برادر و وزير و(وصي) تو قرار داد، بايد دخترت فاطمه سلام الله عليها را به عقد او در آوري و مجلس جشن ازدواج آنان در عالم بالا و در حضور فرشتگان برگزار شده است و خداوند در آينده دو فرزند پاك و نجيب و طيب و طاهر به آنان عطا خواهد نمود، يا علي؛ هنوز جبرئيل بالا نرفته بود كه تو درب منزل ما را زدي، و براي خواستگاري دخترم فاطمه آمدي.
خوانندگان عزيز
ما مطالب را تا اينجا از كتابهاي(فروغ ابديت) و(فاطمه زهرا) و(بيت الاحزان) و(بانوي نمونه اسلام) و(بحارالانوار) براي شما نقل كرديم و اما آنچه كه در كودكي شنيده بودم وقتي خواستگاران زيادي به خواستگاري حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها خدمت پيامبر خدا صلي الله عليه و آله آمدند و حضرت در جوابشان مي فرمود:
«تعيين همسر فاطمه عليها السلام در دست خداست و به هر كسي كه خدا بخواهد عقد خواهد بست».
و بعد جبرئيل امد سلام خداي تعالي را رسانيده و گفت:
اي پيامبر؛ خداوند مي فرمايد:
(نور را به نور) بده كه نور اول فاطمه عليها السلام و نور ديگر امير المومنان علي عليه السلام است و گفت: شب جمعه ستاره(زهره) ميايد و بر خانه هر كسي فرود آمد فاطمه سلام الله عليها را به عقد او در بياور.
و آن ستاره آمد و بر پشت بامهاي شهر مدينه گشت و به خانه علي عليه السلام فرود آمد و مسئله براي همه روشن شد و پيامبر دختر گراميش فاطمه را به علي عليه السلام داد.
اين موضوع را در كتابهاي فوق نديدم تا اينكه كتاب(تحفة المجالس)(ابن تاج الدين) را كه در معجزات چهارده معصوم عليهم السلام است مطالعه مي كردم در قسمت معجزات علي عليه السلام همان مطلب را ديدم و با كمي تغيير الفاظ و لغت براي شما نقل مي كنم:
ستاره اي از آسمان فرود ميايد!!
از امام محمد باقر عليه السلام مروي است چون سن مبارك حضرت فاطمه زهرا عليها السلام به(9) سالگي رسيد(رشد كامل براي ازدواج پيدا كرد) جبرئيل امين از درگاه رب العالمين به خاتم پيامبران حضرت محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله نازل شد و گفت:
اي پيامبر خدا؛ خداي تبارك وتعالي سلامت رسانيده و مي فرمايد:( نور را با نور) پيوند ده و اشاره به حضرت زهرا سلام الله عليها كرد و گفت: آن دو نور را به همديگر برسان.
پيامبر خدا- صلي الله عليه و آله متوجه شد كه مقصود تزويج دختر گراميش فاطمه زهرا عليها السلام است و يكي از نورها همين اوست، از جبرئيل پرسيد: اي جبرئيل؛ نور ديگر كيست و كدام است؟
جبرئيل عرض كرد: اي پيامبر خدا نور دوم پسر عمت علي مرتضي است.
رسول خدا صلي الله عليه و آله از اين فرمان خوشحال شده و با حالت شادي فرمود:« سمعنا و اطعنا».(تحفة المجالس)
فرداي آن روز پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله به مسجد تشريف آورده بعد از اداي نماز در بين جمع نمازگذاران با صداي بلند حمد و ثناي خداي را بجاي آورده و فرمود: اي مردم بدانيد كه بر من از طرف خداوند فرمان رسيده كه دخترم(فاطمه زهراء) را شوهر بدهم و من فرمان خداوند را عملي كرده و او را با بهترين مرد تزويج خواهم كرد.
عبدالله بن عباس كه پسر عموي پيغمبر بود عرض كرد: يا رسول الله؛ دخترت فاطمه را به اصحاب خواهي داد يا به ملوك و سلاطين؟
حضرت در جوابش فرمود: من به فرمان خداوند عمل خواهم كرد و به هر كسي كه خداوند تبارك و تعالي فرمان دهد به او خواهم داد.
همه آنهائي كه در آنجا بودند و مطالب را شنيده و در دل مي گفتند چه مي شود كه ما افتخار دامادي پيامبر خدا را داشته باشيم و ان حضرت فاطمه را به ما بدهد، طمع ها به حركت در آمد، قلب ها در سينه ها به تپش افتاد و هر كسي به اميد بخت خود نشست.
از فرداي آن روز خواستگاران پي در پي به خانه پيامبر خدا صلي الله عليه و آله آمده و با وعده هاي زياد و مهريه هاي خيلي سنگين فاطمه زهرا عليها السلام را از رسول خدا صلي الله عليه و آله خواستگاري مي كردند.
در كتاب(تحفة المجالس) نوشته اند در مدت كمي(يكهزار و نهصد) نفر به خواستگاري فاطمه زهرا سلام الله عليها آمد، از آنها بودند صحابه كبار و ثروتمندان منطقه حجاز و اشراف و نام آوران ميدانهاي جنگ، ولي پيامبر خدا در جواب هر يك يك آنها مي فرمود:« من از فرمان خدا سرپيچي نمي كنم دخترم را خداوند به هر كسي كه تعيين فرمايد مي دهم».
ابوبكر- عمر- عثمان- بشير انصاري جزو خواستگاران بودند و عبدالرحمن بن عوف كه اولين ثروتمند منطقه محسوب مي شد و اگر طلاهايش را با شتران حمل مي كردند صدها بار شتر مي شد، ملك و اسباب و استر و شتر فراوان داشت. سه هزار نوكر وعمله و خدمتگذار داشت و سيصد بازرگان با مال التجاره او مشغول تجارت در شهرها بودند. او هم به فكر خواستگاري حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها افتاد.
اول كسي را به خدمت پيغمبر فرستاد حضرت جواب فرستاده او را نداد تا اينكه خود عبدالرحمن بن عوف پيش آن حضرت آمد و گفت: يا رسول الله، هر قدر مال و ثروت و اسب و استر و شتر و گاو و گوسفندي كه دارم حاضرم همه را بر عزيزه شما فاطمه زهرا عليها السلام كابين كنم و اگر او را به من بدهي آنقدر زر و زيور و وسيله زينت برايش فراهم مي كنم كه شرحش ممكن نباشد.
پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله از گفته هاي عبدالرحمن در خشم شد و كفي سنگ ريزه از زمين برداشت همگي آنها در دست مبارك پيامبر خدا تسبيح مي گفتند آنان را پيش عبدالرحمن ريخت و تبديل به در و مرجان شدند، فرمود: عبدالرحمن چندين بار گفتم كه اين كار در دست خداست و خداوند براي فاطمه همسر تعيين فرموده و جبرئيل را فرستاده كه من« نور را با نور تزويج نمايم» والله فاطمه نور است و مرد عظيم الشان كه با فاطمه عروسي مي كند خداوند او را هم(نور) خوانده است و نور بودن به تجمل و ثروت و اسباب و مال التجاره و زر و زيور نيست و الله اگر كسي بعد از اين در اينباره با من سخن گويد و سمجي از خود نشان دهد شكايت او را به خداوند مي كنم.
نوشته اند: در همان شب جبرئيل نازل شد و به خدمت پيامبر صلي الله عليه و آله سلام حق تعالي را رسانيده و گفت:
اي پيامبر؛ براي اينكه همه بدانند فاطمه از آن كيست و همسر چه كس خواهد شد و طمع هايشان را فرو خورند، بگو كه شب جمعه ستاره(زهره)(هر چند كه آمدن ستاره زهره كه يكي از سيارات در قدرت خدا كار مشكلي نيست و شايد هم نوري بوده به آن نام مشهور شده است) (نوري از آسمان) به زمين فرود آمده و در بالاي بام و خانه هر كسي كه قرار بگيرد فاطمه زهرا سلام الله عليها از آن او خواهد بود و او را بر وي عقد ببنديد.