آغاز حمله

تا آنكه ابوبكر بالاى منبر رفته و نگاهى در چهره هاى مردم انداخت لكن على را نديد! پرسيد على كجاست؟ زبير كجاست؟ به او گفتند: زبير با شمشير نزد على است و از وى دفاع مى كند همينكه خبر اجتماع عده اى از مهاجرين و انصار به حمايت از على در خانه فاطمه دختر پيامبر ص به ابوبكر و عمر رسيد و عمر از اين خبر مطلع شد قنفذ را براى آوردن على فرستاد! وقتى قنفذ برگشت و خبر نيامدن على را به ابى بكر داد ابى بكر گفت: اى عمر! خالد بن وليد كجاست؟! عمر گفت: در آنجا نشسته است! آنگاه ابى بكر گفت: اى عمر! و اى خالد بن وليد! برخيزيد و به مكان على (خانه على و فاطمه و حسن و حسين) و زبير و كسانى كه با او هستند برويد و آندو را به همراه هر كه با ايشان است از خانه فاطمه خارج كنيد و نزد من بياوريد! و عمر را باتّفاق خالد بدنبال آنها فرستاد و به وى دستور داد: على را با بدترين صورت نزد من حاضر كن! و اگر از خارج شدن خانه خوددارى كردند با آنها به جنگ بپرداز! عمر باتفاق اطرافيانش از جاى خود برخاست و بطرف خانه فاطمه حركت كردند.

عبد الفتاح عبد المقصود مى نويسد : عمر چون ديد مردم در نهان و آشكار، دسته دسته اطراف يكديگر جمع مى شوند، و اين مطلب را بخوبى مى دانند كه فرزند أبى طالب برترين فردى است كه بايد ولى مردم باشد، لذا يكديگر را به حمايت از وى مى خواندند و اطراف خانه اش جمع شده و به نام، او را مى خوانند كه از خانه بيرون بيا ميراث از دست رفته ات را درياب! عمر مى نگرد كه، مسلمانان دو دسته و دو حزب شده اند و آن وحدت كلمه كه مورد انتظار بود! به شكاف و فاصله اى تبديل شده كه عاقبت آن را جز خدا نمى داند! اكنون در نظر عمر، على بن أبى طالب چرا مانند سعد بن عباده سزاوار قتل نباشد تا فتنه و اختلاف از ميان مردم رخت بندد. اينگونه نظر و انديشه به سر سختى و بيشتر خشونت به خرج دادن عمر سازگارتر بوده از غيرت و دلسوزى او براى وحدت اسلام و مسلمين، مردم در اين زمينه سخنها مى گفتند آن هم سخنانى كه بيانگر مكنونات ضمير آنان مى بود. كم كم تصورات و انديشه بصورت مسائل مسلّم و يقينى در مى آمد ولى كسى نمى توانست درباره خوى و تصميم و عزم فرزند خطاب سخنى بگويد و آنچه از وى متصوّر بود و انتظار مى رفت همان تند روى هايى بود كه در برخى موارد ديگر، از وى سراغ داشتند! البته شايد در اين ميان مردمى بودند كه حوادث آينده را از روى گذشته پيش بينى مى كردند و قبل از ديدن با چشم سر، با چشم خيال حس مى كردند. مى ديدند كه اگر عمر قدم پيش گذارد و از راه تهديد از على بخواهد كه در برابر ابابكر تسليم شود و به خلافت او تن در دهد وى مقاومت نموده و ايستادگى از خود نشان خواهد داد، آنگاه نتيجه اين كار چه خواهد شد؟ ناچار عمر از جاده بيرون مى رود و با اين مخالفت و اين مخالفِ سرسخت با سختى و تندى رفتار خواهد نمود. با اين پيش بينى ها در آن روز ميان مردم شايع شد كه عمر قدم پيش گذارده و با گروهى از ياران و همدستانش بسوى خانه فاطمه زهرا رهسپار گشته و انديشه آن را دارد كه عمو زاده رسول خدا را چه بخواهد و چه نخواهد به آنچه تا حال نپذيرفته وادار نمايد. مردم حدسهايى مى زدند: عده اى مى گفتند تنها در برابر شمشير سر اطاعت خم خواهد كرد; عده اى پيش بينى مى كردند كه شمشير با شمشير رو در رو خواهد گرديد; دسته سوم يگانه وسيله حفظ وحدت و اطاعت را آتش مى پنداشتند!! و مگر دهان مردم بسته است و بر دهان آنها بند زده اند كه داستان هيزم را بازگو ننمايند چه، با اين دستور زاده خطاب، دور خانه فاطمه را كه على و اصحابش در آن مى بودند محاصره نمود، تا بدين وسيله آنان را تسليم نمايد و يا بى مهابا بر آن خانه بتازد!! همه اين داستانها كه با نقشه سابق يا ناگهانى پيش آمد مانند كف روى موج دريا ظاهر شد و اندكى نپائيد كه همراه جوش و خروش عمر از ميان رفت. اين مرد خشمگين و خروشان به خانه على روى آورد و همدستانش دنبال او راه افتادند و به خانه هجوم آوردند.(پايان كلام عبدالفتاح).

حمله به خانه فاطمه (عليها السلام)

پس آندو (عمر بن الخطاب و خالد) نيز به همراه عده اى قابل توجه از انصار و عده كمى از مهاجرين و از جمله: «عبدالرحمن بن عوف» و «أسيدبن حضير» و «سلمة بن سلامة بن وقش» كه هر دو از قبيله «بنى عبدالأشهل»بودند و «ثابت بن قيس شماس» و «محمّد بن مسلمه» و «زياد بن لبيد» و «أسيد بن حضير» و «سلمة بن أسلم» و غير آنان، با شعله اى از آتش روانه و به خانه على و فاطمه شدند تا آنجا را به آتش بكشند!

آرى! عمربن الخطاب در اين روز در حالى كه در ميان اصحاب و معاونينش بطرف خانه فاطمه حركت مى كرد به اين نتيجه رسيدند كه آتش بهترين وسيله براى حفظ وحدت و آرامش ميان مسلمانان مى باشد!! چرا كه آنان از بيعت با ابى بكر خوددارى كرده بودند.

همينكه عمر و اصحابش پشت درب خانه فاطمه جمع شدند و دقّ الباب كردند فاطمه كه صداى آنها را شنيد با صداى بلند گفت: «اى پدر! اى رسول خدا! چه بر سر ما آمد بعد از تو از ابن خطاب (عمر) و ابن أبى قحافه (ابى بكر)»! عمر گفت: اى دختر پيامبر ص بخدا قسم هيچكس نزد ما، دوست داشتنى تر از پدرت نيست، و بعد از پدرت هيچكس نزد ما دوست داشتنى تر از تو نيست، ولكن بخدا قسم! اين محبت مانع از آن نمى شود كه اين افرادى را كه نزد خود جمع كرده اى دستور بدهم خانه را بر آنها به آتش بكشند!! بخدا قسم! براى بيعت خارج شويد و الاّ خانه را بر شما مى سوزانم!!

همينكه عمر اين سخن را گفت، فاطمه نزد على و زبير آمده و گفت: مى دانيد كه عمر به من چه گفت، و همانا قسم خورد كه اگر بيرون نرويد خانه را بر شما مى سوزاند، و بخدا قسم! اين كار را خواهد كرد» و بر آنچه قسم خورده پايدار و استوار است. پس آنها از خارج شدنِ از خانه و بيعت خوددارى نمودند، در اين هنگام عمر دستور داد كه: هيزم حاضر كنيد!! و خطاب به اهل خانه گفت: قسم به آن كس كه جان عمر در دست اوست! بايد براى بيعت از خانه خارج شويد و الاّ خانه را با اهلش به آتشمى كشم شخصى (عده اى از مردم) به عمر گفت (گفتند): اى اباحفص! آيا مى دانى فاطمه در اين خانه است؟! عمر گفت: اگر چه فاطمه در خانه باشد!

محمّد حافظ ابراهيم اين كار عمر را فضيلتى براى او مى شمرد و در اين باره چنين مى گويد:

وَ قَوْلَة لِعَلىٍّ قالَهَا عُمَرُ أَكْرِمْ بِسامِعِها أَعْظِمْ بِمُلْقِيها

حَرَّقْتُ دارَكَ لا أَبْقى عَلَيْكَ بِها إِنْ لَمْ تُبايِعْ وَ بِنْتُ المُصْطَفى فِيها

ما كانَ غَيْرُ أَبى حَفْص يَفُوْهُ بِها أَمامَ فارِسِ عَدْنان وَحاميها..

 

چه نيكو سخنى عمر به على زد، شنونده اين كلام را گرامى بدار و گوينده اش را بزرگ بدار!!

به آتش مى كشم خانه ات را و نمى گذارم در آن بمانى، در صورتى كه بيعت نكنى اگر چه دختر محمد در آن خانه باشد.

چه كسى غير از ابو حفص (عمر) مى توانست در مقابل شهسوار دودمان عدنان و مدافع آنان چنين سخنى بگويد.

پس چون جمعيت مردم، صداى فرياد و گريه فاطمه را شنيدند، آنان نيز از گريه فاطمه به گريه افتادند و چنان حالى به مردم دست داد كه گويا نزديك بود قلبهايشان از هم بپاشد و جگرهايشان تكه تكه شود تا آنكه مردم متفرّق شدند. لكن عمر و اصحابش همانجا ماندند.

در اين هنگام عمر و يارانش جهت آتش زدن خانه ايشان، به آنها حملهور شدند و به خانه فاطمه هجوم بردند.

عمر فرياد كشيد: خانه را با اهلش به آتش بكشيد! در حالى كه كسى در خانه نبود مگر على و فاطمه و حسن و حسين .

عبد الفتاح عبد المقصود مى نويسد: ناگاه چهره اى چون رسول خدا در ميان درب ظاهر شد، چهره اى كه بر آن آثار اندوه و تأثر و رنج و مصيبت آشكار بود! در چشمهايش قطرات اشك مى درخشيد و بر پيشانيش علائم غضب هويدا بود، عمر بر جاى خود خشك شد و جوش و خروشش به ناگاه از ميان رفت و همراهانش كه دنبال وى براه افتاده بودند در مقابل، بهت زده ايستادند زيرا كه روى رسول خدا ص را از خلال روى حبيبه اش زهرا ديدند و سرهاى آنان از شدت حيا و شرمندگى و خوارى به زمين افتاد ديگر تاب از دلها رفت! و همين كه ديدند فاطمه مانند سايه اى حركت نموده و با قدمهاى حزن زده و لرزان، اندك اندك به سوى قبر پدر نزديك شد، چشم ها و گوشها يكسره متوجّه وى شد! در اين هنگام بود كه ناله زهرا بلند شد: «بابا! اى رسول خدا!.. اى بابا! رسول خدا!!..» تو گويى كه از تكان اين صدا زمين زير پاى آن گروه ستم پيشه به لرزه درآمد!!

باز زهرا نزديك تر رفت و به آن تربت پاك روى آورد، آن غائبى كه هماره در بين مردم است و از بين آنان نمى رود و اين چنين استغاثه نمود:

«اى بابا! اى رسول خدا!! پس از تو از دست زاده خطاب و زاده أبى قحافه چه ها بر سر ما آمد!؟ ديگر دلى نماند كه نلرزد و چشمى نماند كه اشك نريزد، آرى آن مردم آرزو مى كردند زمين شكافته شود و در ميان خود پنهانشان سازد!! (پايان كلام عبد الفتاح).

فاطمه در پشت درب با عمر مواجه شد و عمر با فاطمه برخورد كرد فاطمه گفت: اى پسر خطاب كجا؟! آيا تو را در حال آتش زدن خانه ام مى بينم؟!و آيا براى آتش كشيدن خانه ما آمده اى؟! عمر گفت: آرى! و آنچنان به اين عمل مسّر و محكم هستم چنانكه پدرت بر دينى كه آورده بود محكم بود! مگر آنكه با ابوبكر بيعت كنيد چنانچه امّت چنين كردند.

پس بين على و عمر سخنانى ردّ و بدل شد. على گفت: «اى عمر! بدوش پستانى را كه نيمى از آن مال توست، بخدا قسم! آنچه امروز تو را اينچنين بر امارت و حكومت ابوبكر حريص كرده چيزى نيست جز آنكه فردا حكومت را به تو بسپارد.

على از خانه خارج شد در حالى كه به شمشير مسلح بود، پس با عمر بر خورد كرد، عمر شمشير را از على گرفت! آنگاه على دوباره به خانه برگشت در اين هنگام زبير با شمشير كشيده خود به آنها حمله ور شد و از خانه خارج شد در حالى كه فرياد مى كشيد و گريه مى كرد و مردم او را از گريه و ناله نهى كرده و مى گفتند: گناهى بر ما نيست چرا كه نبايد در امرى كه مردم بر آن اجتماع كرده اند اختلاف شود! عمر به زبير گفت: اين شمشير براى چيست؟ زبير گفت: اين شمشير را براى بيعت با على مهيا كرده ام! و هرگز آنرا غلاف نخواهم كرد تا اينكه با على بيعت شود و با هيچكس جز على بيعت نخواهم كرد عده اى از انصار از جمله زيادبن لبيد انصارى همراه با عمر و شخصى ديگر با او گلاويز شده  و بطرف او حمله كردندپس پاى در پاى زبير پيچيد و شمشير از دستش افتاد، عمر گفت: شمشير زبير را بگيريد و آن را به سنگ بزنيد. پس آنها شمشير على و زبير را نزد ابوبكر بردند در حالى كه ابوبكر بر منبر تكيه زده و خطبه مى خواند،

 سپس ابوبكر گفت: اين شمشير را به سنگ بزنيد. هر دو را به ديوار زده تا آنها را شكستند ابو عمرو بن حماس مى گويد: هر آينه من سنگى را كه آن ضربه به آن خورد، ديدم، و مى گفتند: اين اثر ضربه شمشير زبير است. پس به زبير حملهور شده و او را دستگير نمودند. اما زبير دوباره به خانه برگشت! در اين هنگام فاطمه فرياد زد و آنها را بخدا قسم داد و در اين هنگام به خانه على حمله ور شدند و به آنجا هجوم آوردند و درب خانه اش را به آتش كشيدند  و وارد خانه شدند در خانه فاطمه عدّه زيادى از مردم بودند از آن جمله مقدادبن أسود و تمام هاشميون عمر داخل خانه شده و خالد بن وليد در آستانه درب خانه ايستاد. واز جمله كسانى كه بزور وارد خانه فاطمه شدند قيس بن شمّاس بود.

 سپس عمر دست زبير را گرفته و او را از جاى خود بلند كرد و او را بزور از خانه خارج ساخت و گفت: اى خالد! مواظب اين مرد باش و او را محكم بگير! در بيرون خانه عده زيادى از مردم كه ابوبكر آنها را به كمك خالد و عمر فرستاده بود جمع شده بودند. سپس عمر دوباره داخل خانه شد و به على گفت: برخيز و بيعت كن! على از بلند شدن خوددارى كرد، عمر دست على را گرفت و گفت: برخيز! باز على از بلند شدن خوددارى كرد و خود را به زمين چسبانيد پس عمر بزور على را بلند كرد و مانند زبير كشان و در حالى كه ريسمان به گردنشان بود به خارج خانه كشانيد، سپس خالد آندو را گرفته و عمر آندو را و كسانى كه با آندو بودند با صورتى بسيار بد مى كشانيد، مردم جمع شده و نگاه مى كردند، كوچه هاى مدينه پر از مردم بود، مهاجمين داخل خانه شدند، فاطمه از خانه خارج شده و گفت: يا آنكه از خانه ام خارج شويد يا آنكه معجر از سر برداشته و نزد خدا شما را نفرين خواهم كرد! در اين هنگام آنان و هركس در خانه بود از خانه خارج شدند. تا آنكه عمر تمامى افراد داخل خانه را از خانه خارج كرده و در حالى كه ريسمان به گردنشان بود آنها را بصورتى بد مى كشانيد و على را كشان كشان جهت بيعت كردن به طرف ابى بكر مى كشاندند و مى بردند تا آنكه با ابوبكر بيعت كنند.

در حالى كه على مى گفت: من بنده خدا هستم و برادر رسول خدايم! پس چون كه فاطمه اين منظره را ديد كه چگونه با على و زبير برخورد كردند  ناله هاى سوزناك بر كشيد و ولوله مى كرد، عدّه اى از زنان هاشميه و غير هاشميه اطراف او جمع شده بودند، وقتى كه هجوم كنندگان به خانه فاطمه حمله ور شدند فاطمه در آستانه درب خانه اش ايستاد و فرياد زد: اى ابابكر! چه زود بر اهل بيت رسول خدا حمله برديد! بخدا قسم هرگز با عمر سخن نخواهم گفت تا آنكه خداى خود را ملاقات نمايم. هيچ قومى را كه بدتر از شما به ديدن كسى رفته باشد سراغ ندارم جنازه رسول خدا را در مقابل ما گذارديد و براى در بر كردن جامه خلافتش بدون آنكه با ما مشورت كنيد به مشورت نشستيد در حالى كه حق ما را اداء نكرديد. فاطمه در آستانه درب ايستاده بود كه عمر لگدىمحكم بر در زد و فاطمه را كتك زد آنگاه قنفذ عدوى سيده زنان فاطمه را در پشت درب فشار سختى داد به حدى كه محسن بن على را سقط كرد. آرى! فاطمه محسن بن على فرزندى را كه در شكم داشت سقط كرد و در نتيجه محسن كشته شد.

فاطمه فرياد كشيد: اى ابابكر! چه زود فراموش كرديد و چه بد با اهل بيت رسول خدا رفتار كرديد!! بخدا قسم! با عمر سخن نخواهم گفت تا خداى خود را ملاقات كنم!

انس گويد: فاطمه دختر رسول خدا ص بطرف قبر پدرش رسول خدا ص رفت و بر سر قبر ايستاد و گريه كرد سپس يك مشت از خاك قبر را برداشت و بر چشمان و صورت ماليده و اين شعر را شروع به خواندن كرد:

ماذا عَلى مَنْ شَمَّ تُرْبَةَ أَحْمَدُ أَنْ لا يَشُمَّ مَدَى الزَّمانِ غَوالِيَا

صُبَّتْ عَلَىَّ مَصَائِبُ لَوْ أَنَّها صُبَّتْ عَلَى الأَيَّامِ عُدْنَ لَيالِيا

 

چه باكى است بر كسى كه خاك قبر احمد را بوئيده كه در تمام زندگى هيچ عطرى را نبويد.

آنچنان مصيبتها بر من باريدن گرفته اند كه اگر اينگونه بر روزها مى باريدند، روزها شب مى شدند.

در اين هنگام عمر، على و زبير و بنى هاشم را با زور از خانه خارج نموده و بطرف ابوبكر كشانده و نزد ابابكر حاضر كرد زمانيكه على را نزد ابى بكر كشاندند! شخصى (عمر) به على گفت: بيعت كن! على گفت: من سزاوار ترم به بيعت از شما، هرگز با شما بيعت نخواهم كرد در حالى كه شما سزاوارتريد در اينكه با من بيعت كنيد عمر گفت: بهر صورت بايد بيعت كنى! چه آنكه با رضايت باشد و چه آنكه بزور بيعت نمائى و تا بيعت نكنى تو را رها نخواهم كرد. اما على از بيعت ممانعت مىورزيد پس باز به على گفتند: بيعت كن! على گفت: اگر بيعت نكنم چه مى كنيد؟

گفتند:(عمر گفت:) اگر بيعت نكنى به خدايى كه جز او خدائى نيست گردنت را خواهيم زد؟! .

آنها مى خواستند از على بيعت بگيرند لكن ممانعت كرده و گفت: هرگز چنين كارى نخواهم كرد، پس به وى گفتند: تو را مى كشيم! على گفت: اگر مرا بكشيد پس همانا بنده خدا و برادر رسول خدا را كشته ايد. در اين هنگام دست على را در حالى كه مشت كرده بود و باز كردنش بر آنها سخت بود بطرف ابوبكر كشيده، و دست ابوبكر را به دست على كشيدند. در حالى كه دست على مشت و بسته بود.

على گفت: اى عمر! بدوش از اين پستان كه نيمى از آن مال توست! امروز بيعت گرفتن را براى ابوبكر سخت بگير تا آنكه فردا خلافت را به تو بازگرداند! آگاه باش! بخدا سوگند! كه سخنت را قبول نمى كنم و با ابى بكر بيعت نخواهم كرد .

تا آنكه على بدون آنكه بيعت كند به خانه اش باز گشت، و هرگز بيرون نيامد تا آنكه فاطمه از دنيا رفت!

 

برگرفته از كتاب: مقتل الزهراء (عليها السلام)

تاليف: سيّد محمّد حسين سجاد

 
 
ورود
کوکی ها باید برای گذشتن از این مرحله فعال باشند.