«تبريك به مهدى »

يابن الحسن اى نگار زهرا
تعجيل نما بهار زهرا
بگشا تو گره ز كار زهرا
بنما به همه مزار زهرا
در باز كن اى اميد دلها
شد وقت عطا و عيد زهرا
اى كوثر جارى دل من
بنما نظرى به مشكل من
بگذار قدم به منزل من
تو نور بده به حاصل من
تا من در خانه‏ ات بمانم
جان را به قدوم تو فشانم
جز تو به خدا كسى ندارم
از دورى تو بى قرارم
بنگر كه چگونه گشته كارم
عادت به گناه شد شعارم
گر تو بدهى ز نو توانم
مقبول شوم در امتحانم
برگرد قرار جان زهرا
ما را تو بخر به جان زهرا
تا اينكه به كار تو بياييم
يارى تو تا فرج نماييم
اما همه بى قرار باشند
آشفته در انتظار باشند
گلشن به همه نويد داده
وعده به ظهور عيد داده
آيد ثمر تمام خلقت
ايجاد گر قوام خلقت
آيد گوهر نبى اكرم
نور بصر سفير اعظم
زيبايى دامان خديجه
شادابى گلشن خديجه
آيد همه ى اميد حيدر
ساقى برسد ز عصر كوثر
آنكس كه فروغ جاودان است
محبوب زمين و آسمان است
جانم شده مبتلاى زهرا
آيد ز حرم صداى زهرا
يك عمر دويده‏ ام كه آيد
بر گوش دلم نواى زهرا
از لطف خداى مهربانم
شد خلقت ما براى زهرا
 

«مظهر پاكى»
سلام اى ذره‏ اى پيش تو خورشيد
سلام اى كوثر و ياسين و توحيد
سلام اى مظهر تطهير و پاكى
سلام اى گوهر دنياى خاكى
سلام اى زهره رخشنده زهرا
سلام اى شمع افروزنده زهرا
سلام اى آيه قرآن ثنايت
تمام آفرينش خاك پايت
سلام اى جلوه معبود صادق
ز تو شد وحدت مخلوق و خالق
تويى تفسير قدر و الليل و الشمس
مقامت را كند ادارك كى كس
بناى خلقت و كون وجودى
نداندكس كه هستى و كه بودى
تو يكتا گوهر تابنده باشى
كه بر عرش خدا زينبده باشى
تو نور مطلق كون و مكانى
پس از يزدان خداوند جهانى
مگويم شرك تو مخلوق ربى
كه او رب و تو هم معشوق ربى
تو اسم اعظم مستور اويى
شعاع پرتويى از نور اويى
حقيقت منجلى شد از تو زهرا
شريعت بر نبى شد از تو زهرا
كسى قدر تو را نشناخت زهرا
اگر بشناخت جانش باخت زهرا
در اين عالم نهان شد قدرو جاهت
كه باشد روز محشر جلوه گاهت
عيان كرده در آن وادى به هر كس
كه باشى مالك محشر تو و بس
در آن جا حكمران تنها تويى تو
شفيعى گر بود آنجا تويى تو
چو آبى اندر آن درياى سوزان
ندا آيد ز سوى حى منان
كنون محبوبه ما با سفيرى
نما از هر كه خواهى دستگيرى
پيامش چون خدا بر تو رساند
ز عشاقت كسى آنجا نماند
همه آيند بر گرد تو مجنون
كشند اين نعره نحن الفاطميون
بگوئيد عاشقى آغاز گشته
كه باب لطف زهرا باز گشته
همه مستند ز اين جلوه نمايى
كه زهرا مى‏ كنى كار خدايى
مرا بخشا نمى دانم چه گفتم
ولى ناگه در اين مستى شنفتم
كه يا او فاطمه يا فاطمه او
خدا زهرا بود زهرا خدا هو
شدم مدهوش و ساغر را شكستم
خوشم ديگر كه من زهرا پرستم
چه مى‏ گويى تو آوازه نما بس
مگو اسرار عشقت را به هر كس
 

«عرض ارادات»
اهل تولا عيد تبراست
شادان بمانيد شادان بمانيد
از پرده دل لعن عدوى آل محمد با هم بخوانيد
اى اهل ايمان هر جا دلى هست بايد ساير غمها باشد
جائى براى عرض ارادت جز آستان مولا نباشد
سرمايه ماست گنج ولايت هستى بجز اين سودا نباشد
از مهر حيدر نيرو بگيريد
تا مى‏ توانيد تا مى ‏توانيد
دست نفاقى كز روز اول كارش فساد و ظلم و ستم شد
از غصب حق آل محمد در كينه توزى نامش علم شد جز ثومه شر از پا در افتاد
آن مظهر ننگ سوى عدم شد
با لعن و نفرين يادش نماييد شورى بريزيد دستى فشانيد
آنكس كه بر باد حق على داد لعنت بر او باد تا صبح محشر
از ابتدا بود در كار فتنه بت مى ‏پرستيد تا روز آخر
با دست او سوخت باب ولايت شد كشته زهرا در پشت آن در
اهل تولا عيد تبراست
شادان بمانيد شادان بمانيد
اى اهل تقوا دين حب و بغض است ايمان تبراست ايمان تولاست
در دست شيعه بهر فناى خصم ولايت اين تيغ براست
آب حيات است راه نجات است آرى طريق وحدت همينجاست
اسلام و ايمان با اهلبيت است ترديد و شك را از دل برانيد
جعفر رسول زاده (آشفته) 
 

«بهشت مصطفى»
باز عالم چون بهشتى خرم است
از چه يارب اين صفا در عالم است
ملك هستى نقش زيبايى گرفت
آسمان هم نور زهرائى گرفت
ماسوا گلبوى تقوى يافته
روشنى از نور زهرا يافته
به خديجه اسوه صبر و يقين
بانوى اسلام و ام المومنين
حق عطا فرموده از پا تا سرش
خوانده احمد بضعه، يزدان كوثرش
خلقت او افتخار انبياء
عصمت او افتخار اولياء
خانه‏اش سرچشمه‏ ى اميدها
دامنش تابشگر خورشيدها
فاطمه محبوبه پروردگار
فاطمه محبوبه دارالقرار
هستى عالم همه از هست او
بوسه مى‏ زد مصطفى بر دست او
در حيا و در عفاف و در وقار
بانوان را او بود آموزگار
هر كه راه او به خرسندى گرفت
در دو عالم آبرومندى گرفت
مكتب او منشأ آزادى است
اى مويد اهل دل را هادى است 
سيدرضا مؤيد
 

«پرده عصمت »
البشارت كه عيان مهر فروزان آمد
ظاهر از پرده عصمت رخ جانان آمد
سر زد از برج نبوت مه رخشنده دين
روشن از نور رخش عالم امكان آمد
دختر ختم رسل هادى گل شاه رسل
از پس پرده عيان چون مه كنعان آمد
دسته دسته ملك از عالم بالا به زمين
بهر ديدار رخش خرم و خندان آمد
عزت و فضل و شرافت بنگر ز امر خدا
سوى زهرا ز جنان حورى و غلمان آمد
ساره و آسيه و مريم حورا ز بهشت
از پى خدمت آن زهره تابان آمد
آن چنان نور رخ دخت نبى جلوه نمود
كه قصور همه مكه نمايان آمد
نه همين مكه منور شده از طلعت او
ز سما تا به سمك يكسره رخشان آمد
شده از مكه همان نور نمايان كه به طور
سالها در طلبش موسى عمران آمد
بهر اين نور كه در صلب خليل ‏اللَّه بود
نار نمرود به يك باره گلستان آمد
گر نبردى به زبان نوح نبى نامش را
كى نجات از يم و گرداب و ز طوفان آمد
يوسف مصر گر اين نام نبردى به زبان
كى نجاتش ز چَه و گوشه‏ ى زندان آمد
چون نباشد ز ازل تا به ابد همتايش
همسرش شير خدا سرور مردان آمد
زين دو درياى فضيلت كه بهم شد واصل
يازده گوهر رخشنده بدامان آمد
به همين ام ابيها نبى‏ اش خواند ز حق
ام‏ فضل ام ‏الكتاب ام ‏امامان آمد
شب مولود مهين دخت محمد باشد
عرش پر نور شد و فرش چراغان آمد
تا كه تبريك بگويد به جهان شيعه او
(كربلائى) ز شعف شاد و غزلخوان آمد 

نادعلي  كربلايى
 

«شمس تابان»
بشارت نخله ختم رسولان نو بر آورده
چه نوبر، نوبرى كز نوبرش طوبى بر آورده
به باغ و كوه و صحرا و چمن از نغمه مرغان
تو گوئى دست قدرت يك جهان را مشكر آورده
دريده پيرهن بر تن ز شادى سوسن و لاله
چو زلف نوعروسان چتر گل نيلوفر آورده
به دستور خداى حى دانا خازن جنت
تمام جنت الفردوس را در زيور آورده
مهى از برج عصمت آشكارا شد كه از نورش
خداوند جهان رخشنده شمس خاور آورده
ز بام آسمان مهتاب چون پيران خم گشته
پى تحقيق اين مولود رود در معبر آورده
سما ديگر نمى‏ بالد به اخترهاى تابانش
چو مى‏ بيند زمين از شمس تابان بهتر آورده
ز جنت مريم و سارا و هاجر خرم و شادان
پى خدمتگذارى خم به تعظيمش سر آورده
ببام عرش جبريل امين تكبير مى‏ گويد
كه‏ ام المومنين همسر براى حيدر آورده
چه دختر دختر طاها چه دختر مام دو عيسى
چه دختر حجت كبرى براى محشر آورده
خديجه هستيش را داد اندر راه حق اما
برايش بهترين گوهر خداى اكبر آورده
قدم بنهاد در عالم بهشتى طلعتى امشب
كه از بهرش خدا ايجاد هر خشك وتر آورده
خديجه دختر آورده و ليكن احمد مرسل
هزاران كربلائى را برايش نوكر آورده 
 

«خورشيد روشنايى»
اى زن اينك در حريم پاك دامانى قدم بايد زدن
پا به پاى آيه‏ هاى سبز ايمانى قدم بايد زدن
كاروان جاده‏ ى اسلاميان را هم عنانى لازم است
پيشوايى مثل زهرا در طريق زندگانى لازم است
چادرت محراب نور است اى جدا از تيره گيهاى جهان
پا برون مگذار زين محراب نورانى، بر غم دشمنان
زينت زن در حجاب است و عفاف و پاكى و تقواى تو
جلوه‏ ى اسلام مى‏ بايد شود ظاهر ز سر تا پاى تو
مصحف باغ ولا را گلبن حق، واژه ‏اى والا بود
جاودان آن زن كه رهپوى عزيز مصطفى، زهرا بود
زير لب دارند در گلزار عصمت غنچه ‏ها اين زمزمه
دخترى مى‏ پرورد مانند زينب مادرى چون فاطمه
مادران را مى‏ سزد چون فاطمه اينگونه دختر پرورند
ميتوان مثل صدف از قطره در آغوش، گوهر پرورند
فاطمه با حق بود، حق هم بود با دخت احمد فاطمه
فاطمه يعنى محمد، همچنين يعنى محمد فاطمه
رونق افزاى حريم بزم گلهاى خدايى فاطمه ست
آرى آرى آينه‏دار طريق كبريايى فاطمه ست
مى‏ رهاند كشتى افتاده در گرداب ظلمت را، ز لطف
در بلا افتادگان را نقطه ى عطف رهايى فاطمه ست
وانكه دارد در دو عالم رتبه ‏ى خير النسايى فاطمه ست
هفت گردون را به يك چرخاندن رخ روشنايى مى‏ دهد
آنكه خورشيد از رخش بگرفته وام روشنايى فاطمه است
نى فقط دل مى‏ برد تنها ز احمد، وز على مرتضى
آنكه حتى از خدا هم مى‏ نمايد دلربايى فاطمه است
فاطمه ست اين زن كه بوسيده ست دستش را نبى ختم رسل
فاطمه ست اين زن كه بوسيده است او را مصطفى مانند گل
فاطمه ست اين زن بهشت بى بديل دلنواز مصطفى
فاطمه ست اين زن فروغ «جنت الماواى» چشم مرتضى
گوهر هستى نگين سبز رنگ خاتم چشم رسول
راضيه، مرضيه، زهرا، فاطمه، انسية الحورا، بتول 
محمود تارى (ياسر)
 

«خورشيد عشق»
باغ هستى بى صفا مى ‏شد اگر زهرا نبود
عطر گل از گل جدا مى ‏شد اگر زهرا نبود
تيره گى در اولين برخورد با خورشيد عشق
چيره بر آيينه‏ ها مى‏ شد اگر زهرا نبود
ارتزاق آفتاب از روى عالمتاب اوست
اين جهان ظلمت سرا مى ‏شد اگر زهرا نبود
ابرهاى كفر آلود از نسيم فتنه ‏ها
در هواى دل رها مى ‏شد اگر زهرا نبود
در دل امواج طوفان زاى اقيانوس دهر
فلك دين بى ناخدا مى ‏شد اگر زهرا نبود
نصرت حق در بر كفر از فداكارى اوست
كفر حق را رهنما مى‏ شد اگر زهرا نبود
قامت يكتا پرستانى همانند على
زير بار غم دو تا مى ‏شد اگر زهرا نبود
پهلويش بشكست تا بتخانه را در هم شكست
سامرى صاحب لوا مى ‏شد اگر زهرا نبود
گر چه خود شد پر پر اما داد بر قرآن حيات
محو دين مصطفى مى ‏شد اگر زهرا نبود
عشق اگر دارد حيات از اوست ياسر بى گمان
عشق، در عالم فنا مى‏ شد اگر زهرا نبود 
محمود تارى (ياسر)
 

« در مقام روز مادر»
در خور مدح و ثنايى مادر
مظهر عشق و صفايى مادر
هستى من همه از هستى توست
آيت مهر خدايى مادر
باغبان چمن ايمانى
گل گلزار وفايى مادر
تو گل سر سبد احسانى
معنى راز بقائى مادر
كى فراموش كنم مهر تو را
چون مرا راهنمايى مادر
خاك پاى تو بود بوسه گهم
بر دل خسته شفايى مادر
دارم اميد مرا عفو كنى
ديده‏ اى گر كه خطايى مادر
فكر و ذكرم بود اين غم آيا
از رحيمى تو رضايى مادر 
حاج على رحيمى(خادم)
 

«بانوى گلها»
نوبهار آمد گل آمد گل شكفته در برش گل
گل چه گل، آن گل كه باشد تا سراپا پيكرش گل
گل بگو امشب كه گل از دامن گل سر كشيده
شد چمن‏ آرا گل نورى كه باشد جوهرش گل
لحظه ميعاد آن ياس بهشت عشق سر مد
گل به گل گرديد عالم باختر تا خاورش گل
قابليت بين كه آمد قابله از عرش داور
بهر آن رنگين كمان دامن كه باشد مادرش گل
مريم و كلثوم و ساره آسيه با هاجر آن شب
آمدند از آسمان با هودجى سر تا سرش گل
جبرئيل عقل گشته مست مست از شادمانى
دست افشان پاى كوبان ريزد از بال و پرش گل
جلوه گر شد چلچراغ روح بخش آفرينش
قطب گلهاى بهشتى آنكه باشد محورش گل
شوكتش گل صولتش گل عصمتش گل عفتش گل
جامه‏ اش گل چادرش گل تاروپود معجرش گل
دست او گل پاى او گل قامت رعناى او گل
علم او گل حلم او گل عقل او گل مشعرش گل
نازم آن قامت قيامت را، كه در دامان هستى
با نسيم رحمت حق ريزد از مشك ترش گل
روى او گل موى او گل خلق او گل خوى او گل
جسم او گل جان او گل فطرت حق باورش گل
در صفات و قول و فعلش هست چون ختم رسولان
بينشش گل دانشش گل محفلش گل دفترش گل
در جنان پرسيد آدم كيست آن بانو كه باشد
گوشوار و سينه ريز و تاج زرين سرش گل
پاسخ از عرش برين آمد بگوش هوش آدم
او بود روحى كه خوانده خالق جان پرورش گل
اوست جان و اوست جوهر اوست رضوان اوست كوثر
اوست ظاهر اوست باطن اولش گل آخرش گل
اسم او گل رسم او گل اصل او گل نسل او گل
باب او گل مام او گل همدلش گل همسرش گل
راضيه مرضيه زهرا، طاهره، صديقه طوبا
طيبه انسيه حورا نام پاك ديگرش گل
فاطمه ‏ام ابيها روح ياسين جان طاها
هست همچو نخل طوبا ريشه وبار و برش گل
در دل محراب عرفان بر سر سجاده باشد
فكر او گل ذكر او گل نغمه جان پرورش گل
ذات آن بانوى سرمد هست چون ذات محمد
شربتش گل مذهبش گل مكتب روشنگرش گل
اوست رب المشرقين و مغربين چرخ گردون
شرق و غربش خرم از گل مهر و ماه و اخترش گل
مرج البحرين يعنى دامن دّر پرور او
لؤلؤ مرجان او گل خوشه‏ هاى گوهرش گل
هم حسن گل هم حسينش هم وجود زينبينش
هست آرى تا قيامت هم پسر هم دخترش گل
خود نه تنها گل بود آن مهر بى همتا كه باشد
حاجبش گل خادمش گل فضه ‏اش گل قنبرش گل
گشته نازل آيه تطهير در قرآن به شأنش
هست روشن اينكه مى‏ باشد وجود اطهرش گل
قمرى دل مست و سر خوش گفت مرغان چمن را
اى خوش آن عاشق كه چون پروانه باشد دلبرش گل
هر كسى گل را به گيتى مقتداى خويش داند
بى گمان صبح قيامت ميزند حق بر سرش گل
شيعه ‏ى گل، عترتِ گل، را جدا از گل نداند
آرى آرى هم محمد گل بود هم دخترش گل
ذكريا فاطر بحق فاطمه ‏اى اهل بينش
مى‏ كند كارى كه گردد پاى تا سر ذاكرش گل
هر كسى با گل نشيند رنگ و بوى گل پذيرد
واى اگر ما را به محشر دور سازد از برش گل
صبحدم، بر، منبرِ گل، يا «احد» گو بلبل دل
گفت نازم آنكه باشد شاعر گل پرورش گل 
احد ده ‏بزرگى

«آفتاب عشق»
اى بى نشانه‏ اى كه خدا را نشانه‏ اى
هر سو نشان توست، ولى بى نشانه ‏اى
اى روح پر فتوح كمال و بلوغ و رشد
چون خون عشق در رگ هستى روانه‏ اى
با ياد روى خوب تو مى‏ خندد آفتاب
بر خاك خسته رويش گل را بهانه ‏اى
اى ناتمام قصه شيرين زندگى
تفسير سرخ زندگى جاودانه‏ اى
تصوير شاعرانه در خود گريستن
راز بلند سوختن عارفانه‏ اى
هيهات، خاك پاى تو و بوسه ‏هاى ما؟!
تو آفتاب عشق بلند، آستانه‏ اى
در باور زمانه نگنجد خيال تو
آرى حقيقتى بحقيقت فسانه‏ اى
زهراى پاك اى غم زيباى دلنشين
تو خواندنى‏ ترين غزل عاشقانه ‏اى 
فاطمه راكعى 


 «آن شب»
آن شب زمين مكه بر خود ناز مى‏ كرد
با ناز خود درهاى رحمت باز مى‏ كرد
آن شب حرم سر تا قدم حق را هدف بود
گوياى تكبير بلال از هر طرف بود
آن شب شفق در باغ دلها لاله مى ‏كاشت
آن را به عشق يار هجده ساله مى‏ كاشت
آن شب سحر سجاده ‏ى دل باز مى‏ كرد
قامت به قد قامت، مودّت ساز مى ‏كرد
آن شب فلق شعر گل مهتاب مى‏ خواند
از بهر غم، شادى، حديث خواب مى ‏خواند
آن شب سپيده جامه بر تن چاك مى‏ كرد
گرد ملال از روى احمد پاك مى‏ كرد
آن شب زمان چرخ و فلك را تاب مى ‏كرد
كلك قضا لوح قدر را آب مى‏ داد
آن شب زمين آبستن شور و شعف بود
غواص دل آماده‏ ى صيد صدف بود
آن شب منا شعر مباركباد مى‏ خواند
زيبا سرود آن شب ميلاد مى‏ خواند
آن شب خديجه بود و درد بار دارى
از باردارى بود كارش بيقرارى
آن شب ز تنهايى روانش رنج مى ‏برد
رنج شكوفايى به پاى گنج مى‏ برد
آن شب زنان مكه بر او پشت كردند
از او بريدند و نكوهش مشت كردند
آن شب درّ ناسفته ‏اى، بحر كرم سفت
طفلى كه بودش در رحم با او سخن گفت
آن شب ميان آن دو اسرارى مگو بود
وقت شكوفايى نخل آرزو بود
آن شب به مادر از بهشت و حور مى ‏گفت
از مرگ ظلمت در ديار نور مى‏ گفت
آن شب سحر آهنگ شادى ساز مى ‏كرد
در را براى صبح صادق باز مى‏ كرد
آن شب خديجه بود و آه جانگدازش
لطف خداى مهربان و سوز و سازش
آن شب بهشتى بانوان امداد كردند
با يارى خود قلب او را شاد كردند
آن يك به دستش ساغرى آكنده از مُل
آن يك برايش سندس و استبرق و گل
آن يك به پايش با ترنم لاله مى ‏ريخت
لبخند از لب در، ديار ناله مى‏ ريخت
آن يك برايش باده در پيمانه مى ‏كرد
آن يك پريشان گيسوانش شانه مى ‏كرد
مريم به گوشش آيه انجيل مى‏ خواند
آسيه بهرش داستان نيل مى‏ خواند
سارا برايش عود و عنبر دود مى ‏كرد
او را مهيا بهر يك مولود مى‏ كرد
ناگه خدا از راز هستى پرده برداشت
آهنگ فتح نور در شهر سحر داشت
تا مصطفى را ابتران ابتر نخوانند
شعر هجا در وصف پيغمبر نخوانند
ام القرا آيينه دار نور گرديد
چشم كج انديشان عالم كور گرديد
كون و مكان را ذات حق زيب و فرى داد
بر خاتم پيغمبرانش دخترى داد
آن هم چه دختر نازنين و ناز پرور
دختر نه بلكه بر يتيم مكه، مادر
بالاتر از او بين زنها دخترى نيست
در امتحان همسرى شد نمره ‏اش بيست
هر تار مويش آيه حبل المتين است
بر حلقه ‏ى انگشتر خاتم، نگين است
آمد به دنيا عصمت كبراى سر مد
ام‏ الائمه فاطمه ام ‏محمد
آمد به دنيا شاهكار كلك خلقت
گنجينه شرم و حيا و كان عصمت
آمد به دنيا آنكه نورش منجلى بود
معراج احمد بود و منهاج على بود
آمد به دنيا آنكه هستى هست مستش
از مستى هستى بشر شد پاى بستش
گر او نبودى هستى عالم نبودى
مشهودى از آب و گل و آدم نبودى
گر او نبودى زندگى بى محتوا بود
در پرده ابهام آيات خدا بود
او رحمتى بر رحمةللعالمين است
او زينت آيات قرآن مبين است
بر جسم ختم‏ الانبيا روح است زهرا
بر كشتى عدل على نوح است زهرا
آئينه دار نهضت پيغمبر است او
بهر پدر دلسوزتر از مادر است او
مظهر خدا هست و خدا را اوست مظهر
ساقى على هست و على را اوست كوثر
شرمنده از نور جمالش آفتاب است
درس نخستين بر زنان حفظ حجاب است
لبهاى ختم الانبيا بوسيد دستش
پيمانه صبر على گرديد مستش
از بس كه داده ذات حق قدر و مقامش
قد قامت احمد بود از احترامش
بى فاطمه نام نبى معنا ندارد
فرقى على با حضرت زهرا ندارد 
ژوليده نيشابورى
 

«روح احمد »
امروز عالمى ز تجلى منور است
ميلاد با سعادت زهراى اطهر است
مولود پاكى آمده از غيب در شهود
كز او وجود عالم و آدم سراسر است
از ره رسيده موكب بانوى بانوان
كائينه تمام نماى پيمبر است
نور خدا ز فرش نتق ميكشد بعرش
روشن بروى فاطمه چشم پيمبر است
در وصف او گر ام ابيها شنيده ‏اى
اين خود يك از فضائل آن پاك گوهر است
هر مادر آورد پسر از اوست مفتخر
بالنده مانده گيتى از اين نيك دختر است
احمد وجود پاك او را روح خويش خواند
با آنكه خود به مرتبه روح مصور است
در حيرتم چه مدح سرايم به حضرتى
كو را مديحه خوان ز شرف ذات داور است
تنها نه دختر است رسول خداى را
كز رتبه بر ولى خدا نيز همسر است
هستند گوشواره دو دلبند تو به عرش
بى شك دل تو عرش خداوند اكبر است
حاكى است از وقايع ما كان و ما يكون
متن صحيفه‏ اش كه به قرآن برابر است
ربط رسالت است و ولايت جناب تو
بل اين دو را وجود تو معنا و مصدر است
او هست عصمت و الله چندان شگفت نيست
كز چشم خلق تربت پاكش مستّر است
بر آستان توست ز جان منجلى صغير
عمريست چشم و روى نيازش بر اين در است
 صغير اصفهانى


«ثناى فاطمه »
جهان آفرينش را شكوهى ديگر است امشب
زمين و آسمان از هر شبى زيباتر است امشب
فلك آراسته بزمى ز ماه و زهره و پروين
عطارد باده گردان، مشترى، را مشگر است امشب
زمين گلشن، فلك روشن بشر شادان ملك خندان
فضا خرم هوا دلكش صبا جان پرور است امشب
بگوش دل شنو آواى مرغ شب كه مى ‏گويد
شب ميلاد زهرا دختر پيغمبر است امشب
چه زهرا عصمت پاك خدا ناموس پيغمبر
چه زهرا كز فروغش ملك هستى انور است امشب
خدا تبريك مى‏ گويد ملك تسبيح مى‏ خواند
كه ختم الامرسلين را دخترى مه پيكر است امشب
چه دختر بضعه خاتم چه دختر مفخر آدم
كه ميلادش بشر را سوى رحمن رهبر است امشب
از اين مهر جهان ‏آرا كه تابيد از سپهر دين
دل هر ذره‏ اى تابان همچو خاور است امشب
ببار اى بر رحمت رحمتت را بر گنه‏كاران
كه رحم رحمةللعالمين را در بر است امشب
مؤيد گر سيه شد از گنه طومار  اعمالت
ثناى فاطمه روشنگر اين دفتر است امشب
 سيدرضا مؤيد

 
 
ورود
کوکی ها باید برای گذشتن از این مرحله فعال باشند.